مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
421
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پس از آن روى به اين برادران كرده ، گفتم : اى برادران ، پدر ما را ذمت به كسى مشغول نيست و از بهر ما خانه و دكان گذاشته و ما سه برادريم . هريكى از ما بثلث مال پدر استحقاق داريم . آيا اتفاق ميكنيد كه مال را بخش نكنيم و بشراكت گذاشته ، خورش و پوشش ما يكى باشد و يا اينكه قسمت كرده ، هريكى بخشى برداريم ؟ گفتند : قسمت مىكنيم و هريك نصيب خويشتن برميداريم . آنگاه روى بسگان كرده ، گفت : اى برادران ، ماجرى چنين بود كه گفتم يا نه ؟ سگان سر به زير افكنده ، چشم برهم نهادند . گويا گفتند : آرى . عبد اللّه گفت : پس از آن قسمتكنندگان از خانه قاضى حاضر آورده ، مال را قسمت كرديم . و خانه و دكان از جمله نصيب من شد و برادران ، زر و متاع برداشتند . پس از آن من دكان بگشودم و هرروزه متاعهاى قيمتى شرى كرده ، بدكان فروميچيدم تا اينكه دكان پر گشت و من ببيع و شرى مشغول شدم . و اما اين برادران من متاع خريده ، بكشتى نشستند و بشهرهاى ديگر سفر كردند . من بايشان گفتم : خدا شما را يارى كند . من راحت وطن برنج سفر تبديل نكنم . روزى به من خواهد رسيد . من يك سال بر آن كار مداومت كردم . خداى تعالى درهاى خير و بركت بر من بگشود و سودى بسيار كردم تا آنكه مال من به قدر آن مال شد كه از پدرم بميراث مانده بود . اتفاقا روزى از روزها نشسته بودم و دو پوستين ، يك سمور و ديگرى سنجاب بر دوش داشتم . كه آن فصل ، فصل زمستان بود . ناگاه برادران من پديد گشتند . هريكى از ايشان يك پيراهن كهنه دربر داشتند و لبان ايشان از شدت سرما از تگرگ ، سپيدتر بود و مانند برگ بيد ميلرزيدند . چون من ايشان را بدين حالت ديدم ، كار بر من دشوار گشت و بر ايشان محزون شدم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .